از توي خيابون برام زنگ زد با صدايي كه انگار از ته چاه در مي اومد گفت مي توني بياي پيشم؟
آدرس رو گرفتم و رفتم ... روي صندلي چوبي خيس بارون خورده نشسته بود و سرش پايين بود... انگار تو اين دنيا سير نمي كرد ... چند ماهي مي شد كه نديده بودمش. رنگ و رو پريده، خسته و ويران بود. انگار يه جايي خيلي دورتر از اين دنيا سير مي كرد. بي صدا كنارش نشستم. يكه خورد و برگشت... سلامي گفت و چشماش باروني شدن:
"كمكم كن حداقل يكي از اين دراي بسته رو باز كنم! ...