نبودم و خيالم آشفته خاطرات اين روزهاي پر از رنگ شب و سكوت شده بود...
و تو ميداني كه خيال كه بال و پر بگيرد اوج ميگيرد تا دوردست هاي ناكجا آباد و ذهن پر ميشود از عطر ياد هرآنچه كه دفن كرده بودي، دلم سنگين شده بود و ياد سهم هاي نداشته ام افتاده بودم از زندگي... آزادي... مهرباني... عشق... ياد كودكي كه برگذشته هاي دور ماسيده... و ياد دستهاي تهي از هرچه بايد مي داشتم و ندارم ... در اين ديار كه غربتش سنگين و سرده... ياد طاقت از دست شده بي طاقت ترم كرده بود... پابه پاي علي كوچيكه فروغ دل دل مي كردم كه برم بپرم توحوض آب دنبال همون ماهي نقره اي كه از ته آب صدا ميزد... ديگه حرفاي ننه قمرخانوم رو نميشنيدم... اما يكي اومد و دستمو گرفت و منو برگردوند به خودم و به زندگي ... بغض گره خورده سالهاي دور تو گلوم شكست ... دريغ و درد بماند يعني كه هميشه آدمي تنهاست با بغض نفس گير اين روزهاي سربي و لعنتي... كاش بهار زودتر بياد و قمراز عقرب دل بكنه ... حالا برگشتم و تموم حسمو با اين شعر كه ميشه با واژه واژه اش زندگي كرد باهاتون قسمت ميكنم.
شايد اسم ميرزا آقا عسگري شاعر همداني رو شنيده باشيد... چند وقت پيش كتاب ترانه هاي جاده ابريشم از اون به دستم رسيد و این شعر رو برای عزیزی فرستادم ...