از درون ديوارهاي منقلب خانه ام و پنجره هاي هميشه رو به ديوارش در سياهي غربت آدمی.. در روزگار سرگیجه های مداوم و دل آشوبه های بی پایان برايت مي نويسم...
روبه رو ي پنجره هايي كه در بطن سكوتشان خاطره مي تپد و عطوفت آوازمي خواند و لحظه هايي كه در خطي ممتد در گذارند تا در ميان بهت آدمكها آغاز شوند در سايه سار سكوتم يخ بسته اند.
داغ بر جگر مي نويسمت و ميدانم كه ميداني جلادان سخت در كار به دار آويختن خورشيدند...هم آنان را مي گويم كه عشق را به بند اسارتي ابدي كشانيده اند و آزادي را به باديه هاي بي نشان و سبزينه تبعيد كرده اند!
گردش بي وقفه ي اينهمه پرسش مرا پاسخي هست آيا؟
چه مايه دون پايه بايد شد ... تنها جبه و دستاري و تزويري؟
چه مايه نفرت نياز است تا به هيأت اينان درآيي و يا لايق نان خوردن در دستگاه پر از نيرنگشان شوي؟
چه مايه فرياد از بن جگر بايد بركشيد تا برون ريزد اينهمه درد سخت درمان؟
...