تبليغاتX
پرگاس
درباره ی وبلاگ
آخرین نوشته های پرگاس
لوگوی پرگاس 1
کدهای شما
بچه ی این زمونه ایم

Entry for April 15, 2007

از پيرامون صداهاي خوشايندي به گوش نمي رسه و اين شوخي تلخ تاريخ با ما كه در اين گوشه ازكره ي خاك زيست مي كنيم و بي آنكه بخواهيم تحت انقياد ارتجاع درآمديم... بچه ي اين زمونه هستيم ديگه .. از وقتي چشمامون شروع كرد به فضولي تو دنياي آدم بزرگا تنها چيزي كه ديديم محرومیت و جنگ بود .. شعر كودكانه مون شده بود شعراي آهنگران و ... هر ازگاهي صداي آژير قرمز تو ذهنمون ترس رو ميريخت به هست و نيستمون... از كودكي خيلي زخمها به روحمون نشست و ردش باقي موند اما بزرگ شديم.. پر از نا امني .. پر از ترس ... از آدما ترسيديم ... از دوستامون ترسيديم... از معلمامون ترسيديم... بيشتر كه فهميديم از زندگي ترسيديم... يهو هولمون داده بودن تو دنياي آدم بزرگا ..مدرسه مي رفتيم ترس از ناظم مدرسه و اخراج به خاطر جوراب سفيدي كه از زير كتوني بيرون زده بود! يا مقنعه اي كه كمي عقب رفته بود و چند تار مو از زيرش يواشكي از نگاه آفتاب لذت مي برد!‌ ياد چهار راههايي كه تو سر اين و اون مي ديديم ... ماشين زرد و سبز پاترول كميته با آدمای ریشوی ترسناکش ... از کنارمون که رد می شد به خودمون شک میکردیم که مبادا  خطایی مرتکب شدیم وحواسمون نیست... می ترسیدیم که تو یه کوچه ی خلوت با یه کسی که از جنس خودمون نبود حرف بزنیم .. آخه ممنوعه ترین ممنوعه ها کلمه منحوس (!) دوستت دارم بود!!!! اگه کمیته دختر و پسری رو در چنین شرایطی میگرفت حتما عقدشون می کرد.. ترس آبروریزی...جواب مامان و بابا رو چی میدادیم؟  غول کنکور روبرومون تمام زندگی رو تبدیل کرده بود به یه هراس نومیدوار از توان زندگی کردن در آینده!  دانشجو شده بوديم و داشتيم سري تو سرا در مياورديم... روزنامه هاي کاهی سياه و سفيد ...نه که اون وقتا جامعه مدنی نداشتیم که صبح امروز و اینا داشته باشه از ناچاری کیهان و يالثارات مي خونديم و باز مي ترسيديم... دفتر فرهنگ دانشگاه و هزار و یک جور نگرانی.. جستجوهای بی حاصل برای پول و شغل که یه لقمه نان از تهش شاید در بیاد و خرج دانشگاه توی شهر غریب رو تامین کنه ... سیاست مزخرف .. حزب توده .. مارکسیسم ... نهضت آزادی .. لیبرالیسم... مدرنیته و بهره مندی از کاپیتالیسم... فمینیسم... ایسم ... ایسم .. ایسم.. تو قوطیهای رنگ و وارنگ... با برچسب امنیت اجتماعی ...با شاخص امید به زندگی صفر درصد!‌ نشاط كه مسلمان نشنود كافر نبيند... كفر بود اگر...

امان از درد بودن .. انسان بودن .. درد  زن بودن ... زن بودن .. زن بودن ... هزار ویک جور بدبختی واسه شهریه ای که هر سه ماه یه بار تمام زندگیت رو مثل شب تیره و تار می کرد... تمام اینا رو گفتم که بگم ما از بچگی از هر طرف که رفتیم بی اونکه بخواهیم برچسب سیاسی بهمون خورده اونقدر که حتی نفس کشیدنمون هم رنگ و بوی سیاسی داره ... آگاهی از حقوق زنان سیاسی بودنه  ... کار اجتماعی کردن سیاسیه .. کار کودک کردن سیاسیه... صلح سیاسیه .. حقوق بشر سیاسیه... سیاسیه... درد اجتماع داشتن سیاسیه... نوشتن از هر نوع سیاسیه ...دیگه ادامه نمی دم! مي ترسم! چون خيلي سياسيه!

 یه شاعر لهستانی همه رو خیلی قشنگ تر از من گفته ...

ما بچه هاي اين زمونه ايم و روزگار روزگار سياسته!

همه كاراي روزانه!

کارای شبونه!

چه كار تو... چه كار من.

و چه كاراي شما كار سياسين..

بخواي نخواي ‍‍ژنات سابقه ي سياسي دارن

پوستت ته رنگ سياسي داره

مدل چشمات سياسين

هرچي بگي انعكاس سياسي داره

حتا سكوتت سياسي تعبير ميشه چه بخواي و چه نخواي..

حتي وقتي تو پارك راه مي ري

قدماي سياسي بر ميداري روي خاكي كه سياسيه

شعراي غير سياسي هم سياسين

اون بالا يه ماهي روشنه كه ديگه ماه نيس

بودن يا نبودن يه سواله ! ميدوني چه سوالي؟

يه سوال سياسي عزيزم

حالا لازم نيست آدم باشي تا اهميت سياسي داشته باشي

كافيه نفت باشي

علوفه باشي

يا زباله ي بازيافتي

حتي اين ميز مذاكره كه چند وقته سر شكلش دعواس سياسيه

پشت ميز چه جور ميزي بايد در مورد مرگ آدما گپ زد؟

ميز گرد يا مربع؟

تو مين هير و وير

آدما گم  و گور ميشن

حيوونا مي ميرن

خونه ها مي سوزن

زمينا خشك ميشن

درس مثل زموناي قديم

كه كم تر سياسي بودن!‌

*****************************  ویسواواشیمبورسکا

پی نوشت ها:

  • دوستای گلم چند روزی بود که وبلاگم هک شده بود! گرچه من با آدرس جدیدی از همون ساعات اولیه هک شروع کردم و یه پست جدید تو پرگاس یک گذاشتم اما اینجا برام یه حال و هوای دیگه ای داره .. مثل دفتر خاطرات تلخ و شیرینی که تمام لحظه های خوبت رو با تمام همراهی ها و همدلی ها ثبت کرده.. از فیلتر شدنش ناراحت بودم اما ازهک شدنش عصبانی! به هر حال خوشحالم که دوباره از این پنجره می تونم حرف بزنم...

Entry for April 30, 2007

طرح پوستر همایش شبکه دوستداران کودک در مشهد

(پنجم تا هفتم اردی بهشت ۸۶ )

کودکان را برای چه دورنمایی آماده می کنیم؟

 

 

 

 

14:39 | posted by: آیدا | Post Link|   
سیوند آبگیری شد!

         29 فروردين، روز جهاني بناهاي تاريخي

       فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است

        نقشه هوايي منطقه سد سيوند

 

سیوند آبگیری خواهد شد و من همچون همیشه محکم در مقابل مردم می ایستم!

  نه دولت به حامیان میراث‌ فرهنگی 

 

تجمع اعتراض آمیز دانشجویان و دوستداران فرهنگ و تمدن ایران:

روز شنبه ، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی

 کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگاد

12:56 | posted by: آیدا | Post Link|
خبر دست اول !

 

آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد... يك نفر در آب دارد مي سپارد جان...

 

هيچوقت صداي تيك تاك ساعت رو به اين وضوح نشنيده بودم... تو مغزم صدا ميكنه ...از لحظه ي آخر حرف ميزنم ... از لحظه ي پرواز به سوي مرگ وقتي قراره مغزت از ارتفاع 100 متر بالاتر از سطح زندگي با كف آسفالت خيابون برخورد كنه ...

 

اينجا تهرانه... روز هشتم فروردين ساعت 1 بعد از ظهر ... تقاطع عباس آباد و وزرا ... و من يك ساعتي ميشه كه نتونستم چشم از پنجره ي روبروم بردارم! درست مقابل ساختمان محل كارم يه جرثقيل بلند هست كه يه مرد رفته اون بالا و دل دل مي كنه كه بپره وسط خيابون... ترافيك سنگینی عبور و مرور رو مختل کرده و همه نگاهها خيره شدن به اون بالا ... تلاش مأموراي آتش نشاني تا اين لحظه نتيجه اي نداشته و مرد اون بالا مدام پابه پا ميشه... يكي ميگه كاش من جرأت داشتم مي رفتم اون بالا ... چه حسي داره؟ بالا رفتنش دل و جرأت ميخواد ... درست لبه يك بلوك سيماني در اون ارتفاع... مرگ خاصي خواهد بود! اين غول هاي بتوني كه تو بيشتر خيابونهاي تهران نشو و نما مي كنن بدجوري آدمهاي خوشبخت اين شهر رو وسوسه مي كنن براي بالا رفتن و بعد پريدن و نقطه آخر خط.

 

 يكي از همكاراي مرد توي اتاق كارم با لبخندي ميگه نمياد پايين حتما از دست مادر خانومشه! يكي ديگه ميگه نه بابا دوربين مخفيه ... صداي ديگه اي ميگه اين اگه ميخواست خودش رو بندازه پايين تا حالا دل دل نمي كرد... جلب توجه ميكنه... نه انگار كسي هنوز اين موضوع رو جدي نگرفته! به يه شوخي شبيه تره  تا واقعيت! اما اين ارتفاع بايد كافي باشه تا يه آدم رو جدي بگيرن!

 

تمام اين ماجرا به يك خط كوتاه در رسانه ها ختم ميشه و سابقه اي در آرشيو خبراي حوادث! ‌يه آدمي بود كه مدت كوتاهي ذهن رهگذران رو مغشوش كرد و نظم عمومي رو به هم ريخت...

 

 

چند دقيقه بعد ...آخرش هم نپريد و ما رو جون به سر كرد!

خدا رو بايد شكر كرد يا نه؟... صد بار تصميم گرفتم يه گوشي دوربين دار بخرم و نشد! به خيابون نگاه مي كنم ... همه دوربين به دست دارن فيلم ميگيرن ‌ عجب سوژه ي داغي براي عيد ديدني پيداكردن كه وسط شكستن تخمه و تيكه پاره كردن تعارفاي عيد تعريف كنن!

 

پ.ن:

مرد بخت برگشته ظاهرا به محض اینکه پاش رسیده به زمین با باتوم مورد استقبال نیروی محترم انتظامی حاضر در صحنه قرار گرفته ! چند بار همکارم رو که از نزدیک شاهد جریان بوده قسم دادم ... اول فکر کردم شوخی میکنه ! اما بعد فهمیدم جدی جدیه... خوب اینجا ایرانه دیگه ...مملکت گل و بلبل! البته منتظر یک تیم حرفه ای روانشناس هم نبودم که آماده باش باشن و بخوان شب عیدی به یه آدم بحران زده کمک کنند .. اما استقبال اینجوری  از کسی که در چنین شرایطی زندگی میکنه هم جدا نوبره!

 

14:58 | posted by: آیدا | Post Link|   





جستجو
خبر ریسی
آرشیو مطالب قبلی
آرشیو موضوعی
وب سایت های برتر
دوستان
آمار وبلاگ
کمپین یک میلیون امضا